|
|
|
|
از امروز پـــَروانه ها به هَوای تو هوایـــی میشوند به هوای تو من پـــروانه میشوم بِه هوای تو هـوا پُر از مَن و پـــَروانه ها میشود شاعر : مهدیه لطیفی
+
♥ آسمــان ♥
به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ... خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده. زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج ۴۰ درجه اضطراب نشان داد. آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود ... و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند. به بخش ارتوپدی رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم. بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم ... فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم. زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم! خدای مهربان برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد و من به شکرانه اش تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم : هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم قبل از رفتن به محل کار یک قاشق آرامش بخورم . هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم. زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم . و زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم. امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند: رنگین کمانی به ازای هر طوفان ، لبخندی به ازای هر اشک ، دوستی فداکار به ازای هر مشکل ، نغمه ای شیرین به ازای هر آه ، و اجابتی نزدیک برای هر دعا . جمله نهایی : عيب کار اينجاست که من '' آنچه هستم '' را با '' آنچه بايد باشم '' اشتباه مي کنم ، خيال ميکنم آنچه بايد باشم هستم، در حاليکه آنچه هستم نبايد باشم . ❤ زنده یاد احمد شاملو
+
♥ آسمــان ♥
ژرالدین دخترم ! اینجا شب است.... یک شب نوول.در قلعه ی کوچک من همه ی این سپاهیان بی سلاح خفته اند نه برادر و خواهر تو و حتی مادرت...به زحمت توانستم بی آنکه این پرندگان خفته را بیدار کنم خودم را به این اطاق کوچک نیمه روشن به این اطاق انتظار پیش از مرگ برسانم.من از تو بسی دورم خیلی دور...اما چشمانم کور باد اگر یک لحظه تصویر تورا از خانه ی چشم من دور کنند.تصویر تو آنجا روی میز هم هست.تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست.اما تو کجایی؟ آنجا در پاریس افسونگر بر روی آن صحنه ی پر شکوه تأتر شانزه لیزه میرقصی.این را میدانم و چنانست که گویی در این سکوت شبانگاهی آهنگ قدمهایت را میشنوم و در این ظلمات زمستانی برق ستارگان چشمانت را میبینم.شنیده ام نقش تو در این نمایش پر نور و شکوه ، نقش آن شاهدخت است که اسیر خان تاتار شده است.شاهزاده خانم باش وبرقص ستاره باش و بدرخش اما اگر قهقه ی تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند ترا فرصت هوشیاری داد در گوشه ای بنشین ، نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار من پدر تو هستم ژرالدین ! من چارلی چاپلین هستم.وقتی تو بچه بودی شبهای دراز به بالینت نشستم و برایت قصه ها گفتم قصه ی زیبای خفته در جنگل ، قصه ی اژدهای بیدار در صحرا. خواب که به چشمان پیرم میامد طعنه اش میزدم و میگفتمش برو ، من در رویای دخترم خفته ام روبا میدیدم ژرالدین ، رویا ، رویای فردای تو ، رویای امروز تو ، دختری میدیدم بر روی صحنه ، فرشته ای میدیدم بر روی آسمان که میرقصد و میشنیدم تماشاگران را که میگفتند دختره را . میبینی؟ این دختر همان دلقک پیره ، اسمش یادته ؟چارلی ، آری من چارلی هستم ، من دلقک پیری بیش نیستم ، امروز نوبت توست برقص ، من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم و تو در جامه ی حریر شاهزادگان میرقصی این رقصها و بیشتر از آن صدای کف زدن تماشاگران گاه ترا به آسمان ها خواهد برد. برو آنجا هم برو ، اما گاهی نیز بر روی زمین بیا و زندگی مردمان را تماشا کن ، زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را با شکم گرسنه میرقصند و با پایی که از بینوایی میلرزد.من یکی از اینان بودم ژرالدین. در آن شبها ، در آن شبهای آفسانه ای کودکی که با لالایی قصه های من بخواب میرفتی ، من باز بیدار میماندم و در چهره ی تو مینگریسم. ضربان قلبت را میشمردم و از خود میپرسیدم «چارلی ، آیا این بچه گربه هرگز تورا خواهد شناخت؟» تو مرا نمیشناسی ژرالدین ، در آن شبهای دوربس قصه ها با تو گفتم اما قصه ی خود را هرگز نگفتم . اینهم داستانی شنیدنی است. داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترین محلات لندن آواز میخواند و میرقصید و صدقه جمع میکرد ، این داستان من است من طعمع گرسنگی را چشیده ام . من درد بیخانمانی را کشیده ام و از اینها بیشتر من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج میزد اما سکه ی صدقه رهگذر خود خواهی آنرا میخشکاند احساس کرده ام، با این همه زنده ام و از زندگان پیش از آن که بمیرند نباید حرفی زد ، داستان من به کار تو نمیاید. از تو حرف بزنم بدنبال نام تو نام من است . چاپلین ، با همین نام چهل سال بیشتر مردم روی زمین را خنداندم و بیشتر از آنچه آنان خندیدند خود گریستم. ژرالدین! در دنیایی که تو زندگی میکنی تنها رقص و موسیقی نیست . نیمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تاتر بیرون میایی آن تحسین کنندگان ثروتمند را یکسره فراموش کن اما حال آن راننده ی تاکسی که تورا به منزل میرساند بپرس ، حال زنش را هم بپرس و اگر آبستن بود و پولی برای خریدن لباس نداشت چک بکش و پنهانی توی جیب شوهرش بگذار . به نماینده ی خودم در بانک پاریس دستور داده ام فقط این نوع خرج های تورا بی چون و چرا قبول کند اما برای خرج های دیگرت باید صورت حساب بفرستی. گاه بگاه با اتوبوس یا مترو شهر را بگرد مردم را نگاه کن و دست کم روزی یک بار با خود بگو «من هم یکی از آنان هستم» توهم یکی از آنان هستی دخترم ،نه بیشتر، هنر پیش از آنکه دو بال پرواز به انسان بدهد اغلب دو پای اورا نیز میشکند وقتی بدانجا رسیدی که یک لحظه ، خود را برتر از تماشاگران رقص خود خویش بدانی همان لحظه صحنه را ترک کن و با اولین تاکسی خودت را به حومه ی پاریس برسان من آنجا را خوب میشناسم. از قرن ها پیش آنجا گهواره ی کولیان بوده است.در آنجا رقاصه هایی مثل خودت خواهی دید زیبا تر و چالاکتر از تو ، مغرور تر از تو. آنجا از نور کور کننده ی نور افکن های تاتر شانزلیزه خبری نیست. نور افکن رقاصکان کولی تنها نور ماه است. نگاه کن خوب نگاه کن آیا بهتر از تو نمیرقصند؟ اعتراف کن دخترم !همیشه کسی هست که بهتر از تو میرقصد و این را بدان که در خانواده ی چارلی هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ناسزایی بدهد. من خواهم مرد و تو خواهی زیست امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی. همراه این نامه یک چک سفید برایت میفرستم.هر مبلغی که میخواهی بنویس و بگیر اما همیشه وقتی دو فرانک خرج میکنی با خود بگو سومین سکه مال من نیست این باید مال یک مرد گمنام باشد که امشب به یک فرانک احتیاج دارد . جستجو لارم نیست این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت . اگر از پول و سکه با تو حرف میزنم برای آنست که از نیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم. من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه بخاطر بندبازانی که از روی ریسمان بس نازک را میروند نگران بوده ا م ، اما این حقبقت را با تو بگویم دخترم ، مردمان بر روی زمین استوار بیشتر از بندبازان بر روی ریسمان نااستوار سقوط میکنند . شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان ترا فریب دهد، آنشب این الماس ریسمان نااستوار تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است. شاید روزی زیبایی شاهزاده ای تورا گول بزند آنروز تو بندبازی ناشی خواهی بود و بندبازان ناشی همیشه سقوط میکنند. دل به زر و زیور نبند زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه «این الماس بر گردن همه میدرخشد» اما اگر روزی دل به آفتاب چهره ی مردی بستی با او یکدل باش ، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد.او عشق را بهتر از من میشناسد و او برای یکدلی شایسته تر از من است. کار تو بس دشوار است ، این را میدانم بروی صحنه جز تکه ای از حریر نازک چیزی بدن تورا نمیپوشاند ، بخاطر هنر میتوان لخت و عریان روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت اما هیچ چیز و هیچ کس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که نختری ناخن پایش را بخاطر او عریان کند. برهنگی بیماری عصر ماست و من پیرمردم و شاید حرفهای خنده آورمیزنم اما به گمان من تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست میداری. بد نیست اگر اندیشه ی تو در این باره مال ده سال پیش باشد مال دوران پوشیدگی. نترس این ده سال تورا پیر نخواهد کرد به حر حال امیدوارم تو آخرین کسی باشی که تبعه جزیره لختی ها میشود . میدانم که پدران و فرزندان همیشه جنگی جاودانه با یکدیگر دارندبا من با اندیشه های من جنگ کن دخترم، من از کودکان مطیع خوشم نمیاید با این همه پیش از آنکه اشکهای من نامه را ترک کند میخواهم یک امید به خودم بدهم امشب شب نوول است ، شب معجزات است و امیدوارم معجزه ای رخ دهد تا تو آنچه را من براستی میخواستم بگویم دریافته باشی. چارلی دیگر پیر شده است ژرالدین ، دیر یا زود باید بجای آن جامه های رقص روزی هم لباس عزا بپوشی و بر مزار من بیایی ، حاضر به زحمت تو نیستم تنها گاهگاهی چهره ی خود را در آینه ای نگاه کن . آنجا نیز مرا خواهی دید ، خون من در رگهای تو ست و امیدوارم حتی آن زمان که خون در رگهای من میخشکد ، چارلی پدرت را فراموش نکنی. من فرشته نبودم اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم آدمی باشم تو نیز تلاش کن ، رویت را میبوسم.
+
♥ آسمــان ♥
پای در کفش ِ آســـــــمان کردم ، دیشبی را؛ که سخــت بــــــاریــــــــدم!
این عصرهای پائیزی، عجـیب بـوی ِ نـفس هـای ِ تـو را می دهـد ! گـویی ... تـو اتـفاق می افـتی؛ و مـن دچـار می شـوم تـمام ِ "مــن" دارد "تـــو" می شـود
آدمیست دیگر ... یک روز حوصله هیچ چیز را ندارد دوست دارد بردارد خودش را بریزد دور ...!
بی حساب شدیـم من اگر دلت را شکستم، تو نه فقط دلم را، بلکه کل وجودم را به آتش کشیدی!!
شده ام معـــادله چند مجهولـی این روزها... هيچ کس... از هيچ راهی... مــــرا نميفمد
در بدترین ما آنقدر خوبی هست و در بهترین ما آنقدر بدی که هیچ یک از ما را شایسته نیست از دیگران عیب جویی کنیم
خسته ام خیلی خستـــــــه به من جایی دهیــد، می خواهم بخوابم یک تخت ِ خالـــــی یک دنیــــای ِ خالی یک قلب ِ خالـــی
سکوتم از رضایت نیست ... آدم نیستی که جوابت را بدهــم !
به من که می رسی، بلندتر سخن بگو باز هم بلندتر اصلا فریاد بکش....هوار کن آخر صدای ِ خرده هایم مجال ِ شنیدن نمی دهد
به من چه که بعد از تـــــــو، او می آید!؟ . . . اشـکـــال از قواعدِ دستــــوری ست
خدا را دوست دارم، حافظ را هم، اما، خداحــــــــــــافظ را نه
یک بار هم که شده بیا و به من بگو "دوستت دارم" نترس! آسمان را گرفته ام که به زمین نیآیــَد!
حق داری دلم که هی تنگ می شود تنگ می شود گُمَش کنی بروی سراغ ِ دل های بزرگتر،جادارتر
سقف آسمان دلم سخت ترک برداشته ! قدری آرامـتر قدم بر دار ... سقفش به جهنم ... می ترسم پای تو را بخراشـَد!
ما دو تن ، مغرور هر دو از هم ، دور وای در من تاب ِ دوری نیست ای خیالت خاطر ِ من را نوازش یار، بیش از این ، در من صبوری نیست
کوچه ها را بلد شده ام، خیابان ها را، مغازه ها را، رنگ های چراغ ِ خطر را، جدول ِ ضرب را حتی! و دیگر، در راه ِ هیچ مدرسه ای گم نمی شوم! اما ؛ هنوز ؛ گاهی میان ِ آدم ها گم می شوم آدمــــــــــ ها را بلـد نیستم!! می دانی خوب که فکـر می کنــم می بینم، گاهـــــــــی؛ یک شــــــــکلات ِ مغز دار بیشتـر می چسبد، تا ؛ عاشقانـــه های این مردم ِ توخالـی! تنهـــــــــــــــــــــــایی ام را ؛ با کسی قسمت نخواهم کرد! یک بار قسمت کردم،تنهـــــاتر شدم! گاهی، زندگی، یعنی؛ دوست داشتن ِ تـو ، بی هیچ امیدی! دلم شور می زند، می ترسم صبح که از خواب بیدار می شوم، از قاب ِ عکست هم رفته باشی از تو بعید نیست کـــــم طاقتـــــــی
آنقدر + سکوت سرشار از ناگفته هاست...
+
♥ آسمــان ♥
ماهیچ وقت به هم نمی رسیم! سال هاست روبه روی هم دوسوی ریل هامی ایستیم به هم نگاه می کنیم وشاخه های گل پژمرده می شوند میان دست های مان تقصیرمانیست قطارها به سرعت می گذرند! "رضاکاظمی"
+
♥ آسمــان ♥
تو آنجا نشسته ، غصه می خوری ! من اینجا زانو به بغل ، غمگینم ! تو آنجا تا نیمه شب گریه می کنی ! من اینجا پا به پایت ، اشک می ریزم ! تو آنجا ... من اینجا ... فاصله مان کیلومتر هاست اما قلبهایمان را انگار در هم تنیده اند ....
در مهربانی ِ نگاهت ذوب می شود یخ احساسم با تو می توان آسود در انتهای راهی که به بن بست رسیده است و بالا رفت از دیوار روزمرگی ها و نترسید از آنچه پشت دیوار است !
یک میلیون سال از آخرین دیدارمان می گذرد ! و من یک میلیون سال پیرتر شده ام ! و انگار قرار نیست هیچ گاه این شب به پایان برسد ... چند " شب " دیگر باید صبر کنم ؟ چند " میلیون سال " دیگر ، بی تو ؟! ...
افسوس هیچ چیز را نمی خورم ... حسرت هیچ چیز را ندارم ... به هیچ چیز فکر نمی کنم .... و همین "هیچ چیز" ها آزارم می دهند !
سکوت می کنیم به یاد تمام "دوستت دارم" هایی که در گلو ماند ! سکوت می کنیم به احترام تمام خاطراتی که درودیوار زندگی را آذین بسته اند ! سکوت می کنیم برای لحظه ای ــ تنها لحظه ای ــ بیشتر با هم بودنمان . . . . و سکوت انگار سخت ترین کار دنیاست ! سکوت می کنیم ! چیزی شبیه نگاه داشتن ِ شیشه در بغل ِ سنگ . . . . . . آخ ! دیدی چه شد ؟! من با همین کلمات سکوتم را شکستم !
خوب می دانم که تمام ِ این عشق در یک خیابانه یک طرفه حرکت می کند تا چشمان تو !
دیدمش ! نگاهش سنگین بود ! آنقدر سنگین که قلبم طاقت نیاورد .... اشک ریختم !
اینگونه غریبانه برای چه دوست دارمت تو را ... ؟!! وقتی که فاصله ... وقتی که کوتاهترین فاصله میان ما می رسد به آنسوی آسمان
نمی دانم ... من هرگز طبیعی دان خوبی نبودم ! طبیعی است که فراموش نمی شوی ؟
حالا که آمده ای تعجب می کنی ... هنوز هم عاشقم ! اما نه بر تو ....
از : م . محمدی مهر
+
♥ آسمــان ♥
دلم یک خیابان پر از برگ های زرد و خشک می خواهد... "دلم باران میخواهد و چتری خراب و خیابانی که هیچگاه به خانهی تو نرسد! " رضا کاظمی
پی نوشت : من امروز این جوریــم
+
♥ آسمــان ♥
باران ، از چشم یا آسمان فرقی نمی کند باران وقتی بر زمین افتاد دیگر باران نیست ...
+
♥ آسمــان ♥
روزی یک قدم جلومی آیم روزی یک آجربالامی روی ما هیچ وقت همدیگررا نخواهیم دید تو همیشه فراموش می کنی برای قلعه ات پنجره بگذاری!
شاعر:رضا کاظمی
+
♥ آسمــان ♥
پستچیْ امروز جای نامه، تنهایی آورد به گمانم غرق شده باشی در خیالهام!
هر روز برایت نامه مینویسم و تو، همه را "برگشت" میزنی سپاسگزارم هیچکس تا بهحالْ اینهمه نامه برایم نفرستاده بود! رادیو میگوید: هوای شهر آلودَهست بیا به هوای عاشقی برگردیم بیا زیرِ چترِ من باران بیشتر ببارد دیرتر برسیم امروز هم گذشت وُ نیامدی. ناشُکر نیستم فردا هم روزِ خداست! کمی عقبتر بایست! دارد میکُشد زندهگیاَم را این عطرِ لعنتی! این تلفنِ گردنشکسته! هیچوقت زنگ نمیزند خودت بزن! هرچه سختترْ تو نرمترْ من گُلِسنگ شدهام انگار! حجاب کردهای کجا؟ تمامِ شهرْ منَم خالی و تنها با هم که قدم میزنیم حسودیاَش میشود آفتاب نه که هیچگاه قدم نزده است با ماه! قطارْ دوور میشود ایستگاهْ دوورتر من میروم یا تو، مهم نیست مهمْ قطار است که دوور میشود! چه زود خسته میشود شهر وقتی زیرِ پاهام از نفس میاُفتد و من هنوز میروم... تنهایی خیابانیست که هر روز قدم میزنم تَه ندارد لاکردار! گلهای باغچه همه دیشب شکفتهاند از کوچهی ما گذشته بودی؟ هنووز کوچهها هماناَند خیابانها هماناَند پنجرهها و مردمِ بیرؤیا، همان تنها تویی که نیستی! نامههات را بینشانی، به باد بِدِه میرساند خانهام بر باد است! گووشِ فلک را کَر کردهای با سکوتهات! "هایی" بزن، "هوویی" بگو بگذار دوباره بچرخد فلک! قرارِ ما؛ پایانِ شبِ سیَه حالا برو! میخواهم تا سپیدهی چشمهات قدم بزنم باران میبارد و من تمامِ روز را بدونِ چتر به تو فکر میکردم چهقدر برایت ستاره چیدم وُ حالا...؛ حالا چرا یکی از آنهمه میانِ چشمهات نیست؟! با عاشقانههام کوه را به آتش میکشم هر شب، تا راهْ گُم نکنی! قایقَت میشوم بادبانَم باش بگذار هرچه حرفْ پَشتِمان میزنند مردم بادِ هوا شود دوورتَرِمان کند! شاعر : رضا کاظمی
+
♥ آسمــان ♥
بلندترین شبِ چشمهات استْ یلدا تا صبح هم نگاهشان کنم وقت کم میآورم آه ! اگر برسد دستم اگر بچینمت زمین ، خواهد مُرد از حسرت ! پاییز آمده بیا کمی قدم بزنیم بیرون از این قاب عکس! باران، دختریست در من که از چشمانِ تو بیرون میریزد! ربطی به تو ندارند این شعرها! در من کسی هست که نوشته میشود هر شب برف میبارد کودکان خوشحالَند منْ غمگین. دارد ردِّ پاهات را میپوشاند برف! تو برمیگردی و زندهگی را از جاییکه پاره شده دوباره بههم میدوزیم. در صندوقِ خاطرهها هنوز نخ برای بخیه زدن هست! چهقدر ریاضی را نمیفهمم! هرچه حساب میکنم روویِ تخته سیاهِ چشمهات باز کم میآورم دلم دریاست ؛ موّاج و توفانی در ساحلت بمان! با « یکی بود یکی نبود » شروع میشود این قصه با یکی ماند یکی نماند، تمام یکی، من بودم یا تو ؛ مهم نیست مهمْ قصهایست که تمام میشود! هرکجا بروی، مرا خواهی دید یک شبْ تمام شهر را دیوانهوار با خیالتْ قدم زدهاَم. حالا دیگر، به راهِ خودت برو! خستهاَند پاهام میخواهند کمی به عقب برگردند! سردم است ؛ و دیگر « دوستت دارمِ » تو هم گرمَم نمیکند! حرفی برای گفتن نداردْ غرور وقتی هنوز دوستت داشته باشم! از تو فقط چشمهات را دیدهاَم. همینْ؛ کافیست! آنقدر نیامدی پاییز هم دلش گرفت رنگَش پرید؛ زرد شد رسیدن، چیزی را درست نمیکند وقتی قرار نیست پابهپایم بیایی پرندهای میانِ چشمهات خوابِ عاشق شدن میدید پلک زدی برای همیشه پرید! هرچه دوورتر بروی زودتر بههم میرسیم. جهان، روز به روز دارد کوچکتر میشود! برای ماندن، بهانه میخواستی یاریاَم نکرد آسمان؛ بارید. بدم میآید از باران! خواندی: « زیرِ باران باید رفت » و رفتی. از باران، بدم میآید دیگر! آمدی بشنوی بمانی آمدی شنیدی، رفتی! حالا سالهاست دیگر کسی از لبهام نشنیدَهست: "دوستت دارم" بیا امشب کمی برگها را قدم بزنیم نگران نباش کسی ما را با هم نخواهد دید اگر هم دید؛ خیالی نیست بگو داشتم با خودم قدم میزدم! آمدنت به ناگهان، زیباست آرام و آراسته؛ نه! راهِ دیگری ندارد شب مگر از چشمهای تو بگذرد بگذار بگذرد! کم رنگ که هیچ، داری بی رنگ می شوی، حواست هست؟! بی رنگ، مثل ابری که پُراست، اما نمی خواهد ببارد! عقربهی بزرگ دارد از مدارِ « دوستت دارم » پرت میشود بیرون، کاری بکن؛ حتی به دروغ! این جاده چهقدر چاله، چهقدر دست انداز دارد! مگر به اَخم بدرقهاَم کردهای امروز؟! شاعر : رضا کاظمی
+
♥ آسمــان ♥
من می توانم خوب ، بد ، خائن ، وفادار، فرشته خو یا شیطان صفت باشم ، من می توانم تو را دوست داشته باشم یا از تو متنفر باشم ، من می توانم سکوت کنم ، نادان یا دانا باشم ، زیرا من یک انسانم و این ها صفات انسانی است. و تو هم به یاد داشته باش: من نباید چیزی باشم که تو می خواهی ، من را خودم از خودم ساخته ام ، تو را دیگری باید برایت بسازد. و تو هم به یاد داشته باش منی که من از خود ساخته ام ، آمال من است ، تویی که تو از من می سازی آرزوهایت یا کمبودهایت هستند لیاقت انسان ها کیفیت زندگی را تعیین می کند نه آرزوهایشان و من متعهد نیستم که چیزی باشم که تو می خواهی و تو هم می توانی انتخاب کنی که من را می خواهی یا نه ولی نمی توانی انتخاب کنی که از من چه می خواهی .می توانی دوستم داشته باشی همین گونه که هستم و من هم .می توانی از من متنفر باشی بی هیچ دلیلی و من هم ، چرا که ما هر دو انسانیم. این جهان مملو از انسان هاست ، پس این جهان می تواند هر لحظه مالک احساسی جدید باشد.تو نمی توانی برایم به قضاوت بنشینی و حکمی صادر کنی و من هم ، قضاوت و صدور حکم بر عهده ی نیروی ماورایی خداوندگار است .دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می ستایند من قابل ستایشم و تو هم یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد به خاطر بیاوری : آن هایی که هر روز می بینی و مراوده می کنی همه انسان هستند و دارای خصوصیات یک انسان ، با ظاهری متفاوت ، اما همگی جایزالخطا .نامت را انسانی باهوش بگذار؛ اگر انسان ها را از پشت ظاهرهای متفاوتشان شناختی ، و یادت باشد که کاری نه چندان راحت است. از زندگی هر آن چه لیاقتش را داریم به ما می رسد نه آن چه آرزویش را داریم.
+
♥ آسمــان ♥
سخــت است میـــدانـــی؟
ایــنـهـــمـه دل در دنـیـا هـــست کـــه هــیــچ کـدام بـرایـم تنـگ نمــی شـود...
زنـدگـی بـــه مـن آمـوخت صـــرفــاً " احســاسشان "در هـمان لـحـظـه است.!!
پی نوشت : من پر از حرف سکوتم...!
+
♥ آسمــان ♥
ای کاش یادت باشد
+
♥ آسمــان ♥
بازي روزگار را نمي فهمم! من تو را دوست مي دارم... تو ديگري را... ديگري مرا... و همه ما تنهاييم داستان غم انگيز زندگي اين نيست که انسانها فنا مي شوند ، اين است که آنان از دوست داشتن باز مي مانند. هميشه هر چيزي را که دوست داريم به دست نمي آوريم پس بياييم آنچه را که به دست مي آوريم دوست بداريم. انسان عاشق زيبايي نمي شود. بلكه آنچه عاشقش مي شود در نظرش زيباست! انسان هاي بزرگ دو دل دارند: دلي که درد مي کشد و پنهان است ، دلي که ميخندد و آشکار است. همه دوست دارند که به بهشت بروند، ولي کسي دوست ندارد که بميرد . عشق مانند نواختن پيانو است. ابتدا بايد نواختن را بر اساس قواعد ياد بگيري، سپس قواعد را فراموش کني و با قلبت بنوازي. دنيا آنقدر وسيع هست که براي همه مخلوقات جايي باشد پس به جاي آنکه جاي کسي را بگيريم تلاش کنيم جاي واقعي خود را بيابيم. اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به يکديگر نامحدود مي شود. عشق در لحظه پديد مي آيد. دوست داشتن در امتداد زمان. و اين اساسي ترين تفاوت ميان عشق و دوست داشتن است. راه دوست داشتن هر چيز درک اين واقعيت است که امکان دارد از دست برود. انسان چيست ؟ شنبه: به دنيا مي آيد. يكشنبه: راه مي رود. دوشنبه: عاشق مي شود. سه شنبه: شكست مي خورد. چهارشنبه: ازدواج مي كند. پنج شنبه: به بستر بيماري مي افتد. جمعه: مي ميرد.و بدان آنکه دوستش داري ترا دوست خواهد داشت.
+
♥ آسمــان ♥
آدم هميشه دنبال قطعه اي گم شده است، هيچ آدمي را نمي توان يافت كه قطعه خود را جستجو نكند فقط نوع قطعه هاست كه فرق مي كند، يكي به دنبال دوستي است ديگري در پي عشق؛ يكي مراد مي جويد و يكي مريد
يكي همراه مي خواهد و ديگري شريك زندگي، يكي هم قطعه اي اسباب بازي به هر حال آدم هرگز بدون قطعه خود يا دست كم بدون آرزوي يافتن آن نمي تواند زندگي كند گستره اين آرزو به اندازة زندگي آدم است و آرزوهاي آدم هرگز نابود نمي شوند بلكه تغيير موضوع مي دهند. حتي آن كه نمي خواهد آرزويي داشته باشد آن كه آرزويش را از كف داده است آنكه ايمان خود را به آرزويش از دست داده است تمامي تلاشش باز براي گريز از تنهايي است
عشق، رفاقت، شهرت طلبي ... همه به خاطر هراس از تنها ماندن است وشايد قوي ترين جذابيت وصال در همين باشد كه آدمي در هنگام وصال هرگز گمان نمي برد كه روزي تنها خواهد ماند
تو گاهي خيال مي كني گمشده خود را باز يافته اي اما بسيار زود درمي يابي كه اين بازيافته ات قدري بزرگتر از بخش گمشده توست يا قدري كوچكتر
گاهي او را مي يابي و مدت كوتاهي در خوشبختي رسیدن به او به سر مي بري و اما گاه او رشد مي كند و از خلاء تو يا حتي خود تو بزرگتر مي شود و ديگر در درونت نمي گنجد آن گاه او بدل به قطعه گم شده يك نفر ديگر مي شود و تو را براي جستن دايره خود ترك مي كند
گاه نيز تو بزرگ مي شوي و او كوچك باقي مي ماند و روزي ناگهان درمي يابي كه (او) قطعه گم شده ي تو نبود
گاهي هم (او) را مي يابي و اين بار از ترس آنكه مبادا از دست تو ليز بخورد و برود سفت نگهش مي داري ، دو دستي به او مي چسبي و ناگهان گمشده تو زير بار اين فشار خرد و له مي شود و سرانجام نيز از دست مي دهي اش احمقانه است اما تو از ترس تنها ماندن تنها مي ماني گاه ته دلت حتي مي ترسي كه قطعه گم شده ات را پيدا كني كه مبادا دوباره گمش كني همیشه آن كس كه بيشتر دوست دارد، ضعيف تر است و بيشتر رنج مي برد و همين ضعف است كه احساس بي ثباتي به آدم مي بخشد زيراآدم تماميت خود را منوط به چيزي مي كند كه ثباتي ندارد
ما همواره خود را قطعه هايي گم شده حس مي كنيم. ما همواره در انتظار نشسته ايم؛ درانتظار كسي كه از راه برسد و ما را با خود ببرد، كه بيايد و ما را كامل كند بدون او ما همواره خود را گمشده و تنها و ناقص حس مي كنيم برخي از ما شايد براي هميشه در انتظار (او) بمانيم و بنشينيم و بپوسيم
برخي از ما ، ديروز، امروز و هر روز قطعه هايي گمشده بوده ايم گاهي بعضي ها با ما جور در مي آيند، اما همراه نمي شوند
گاهي نيز آدم هايي را مي يابيم كه با ما همراه مي شوند اما جور در نمي آيند
برخي وقت ها ما آدم هايي را دوست داريم كه دوستمان نمي دارند همان گونه كه آدم هايي نيز يافت مي شوند كه دوستمان دارند ، اما ما دوستشان نداريم
به آناني كه دوست نداريم اتفاقي در خيابان بر مي خوريم و همواره بر مي خوريم اما آناني را كه دوست مي داريم همواره گم مي كنيم و هرگز اتفاقي در خيابان به آنان بر نمي خوريم
برخي رابطه ها ظريفند ، به طوري كه به كوچكترين نسيمي مي شكنند
و برخي رابطه ها چنان زمختند كه روح ما را زخمي مي كنند
برخي بيش از اندازه، قطعه گم شده دارند و چنان تهي اند و روحشان چنان گرفتار حفره هاي خالي است
كه تمام روح ما نيز كفاف پر كردن يك حفره خالي درون آنان را ندارد برخي ديگر نيز بيش از اندازه قطعه دارند و هيچ حفره اي، هيچ خلائي ندارند تا ما برايشان پُركنيم
برخي هرگز ما را نمي بينند ونمي يابند و برخي ديگر بيش از اندازه به ما خيره مي شوند
بعضي وقت ها هم بعضي ها توي زندگي تو راه مي يابند اما هیچ گاه تو را نمي فهمند مثل شمع کوچکی که راهت را کمی روشن کرده است ولی دستت را سوزانده است
گاه ما براي يافتن گمشده خويش، خود را مي آراييم گاه براي يافتن (او) به دنبال پول، علم، مقام، قدرت و همه چيز مي رويم
و همه چيز را به كف مي آوريم و اما (او) را از كف مي دهيم
گاهي اويي را كه دوست مي داري احتياجي به تو ندارد زيرا تو او را كامل نمي كني تو قطعه گمشده او نيستي تو قدرت تملك او را نداري و گاهي نيز چنين كسي به تو مي آموزد كه خود نيز كامل باشي بي نياز از قطعه هاي گم شده او شايد به تو بياموزد كه خود به تنهايي سفر را آغاز كني راه بيفتي ، حركت كني اما پيش از خداحافظي مي گويد: شايد روزي به هم برسيم مي گويد و مي رود
و آغاز راه برايت دشوار است اين آغاز، اين زايش، برايت سخت دردناك است وداع با دوران كودكي دردناك است،كامل شدن دردناك است، اما گريزي نيست و تو آهسته آهسته بلند مي شوي، و راه مي افتي ومي روي و در اين راه رفتن دست و بالت بارها زخمي مي شود اما آبدیده مي شوي و مي آموزي كه از جاده هاي ناشناس نهراسي از مقصد بي انتها نهراسي، از نرسيدن نهراسي و تنها بروي و بروي و بروي ============= آنقدر زمین خورده ام که بدانم نمی خواهم برخیزم فردا
+
♥ آسمــان ♥
دلم پُــــــــــر است .. پُــــــــــر پُــــــــــر پُــــــــــر .. آنقــــــدر که گاهی اضافه اش ، از چشمانم می چـــــکد !!
این روزها
سردی احساساتم جانم را می سوزاند...
گاهی باید بی رحم بود
نه تـــلخـم ، نه شیــــرین مــزه ی بــی تفـــاوتــی مــی دهـــم ایــن روزهـــا ، جــنــس حــالم زیـــاد مــرغــوب نـیـسـت . . . ! رفتــن بـهــانـه نمـی خــواهـد بهـــانــه های مــانـدن کــه تــمـام شـــود کـافیـست
چه کلمه مظلومـی است " قسمت " تمــام تقصـــیرهــای مـــا را به عهده می گیــــرد ...!!
زخــــم که می خوری
حــال مـن خـوب است فقــط گــذشتـــه ام درد میـــکند...
هیچ انتظاری از کسی ندارم!
آن وسط میان عشق و تنفرم نایست...برو! آن وسط مرداب بی احساسی من است
این روزها دیگر دلم برایت پر نمی کشد.. با رفتنت سنگ بر روی بال هایم گذاشتی...!
گاهی گذشت میکنم .... گاهی گذر.... و کاش بدانی فرق این دو را ...
فکر میکردم تو همدردی! ولی نه! تو هم دردی !
آرام تـر سکـــوت کن..
یک وقت هایی... یک حرف هایی...یک کارهایی... یک آدم هایی... را عجیب از چشمم می اندازد
و من به اندازه ي تمام تن ها تـــنـــهـــایم
گـــاهی بـاید به دور خـود یک دیــوار تنهـایی کشید
دنیایـــت ارزانی خودت ، این همه بد بودن به چه کارت می آیــد؟!
پی نوشت ۱: این روزها پی نوشت ۲:متن ها از خودم نیست ... بعدنوشت: همین و دیگر هیچ!
+
♥ آسمــان ♥
در شبان غم تنهایی خویش افسوس سخت دلگیرتر است
+
♥ آسمــان ♥
از گذشته به امروز آمدم شاعر "افلاطون پاشائی پور "
+
♥ آسمــان ♥
دل من تـنها بـود ، دل من هرزه نـبـود ... دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا به کجا ؟! معـلـوم است ، به در خانه تو ! دل من عادت داشـت ، که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری که تو هر روز آن را به کناری بزنی ... دل من ساکن دیوار و دری ، که تو هر روز از آن می گـذری . دل من ساکن دستان تو بود دل من گوشه یک باغـچه بـود که تو هر روز به آن می نگری راستی ، دل من را دیـدی ...؟!!
+
♥ آسمــان ♥
یاد دارم یک غروب سرد سرد
+
♥ آسمــان ♥
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد و اگر اینگونه نیست، تنهاییات کوتاه باشد و پس از تنهاییات، نفرت از کسی نیابی آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی از جمله دوستان بد و ناپایدار برخی نادوست، و برخی دوستدار که دستکم یکی در میانشان بیتردید مورد اعتمادت باشد و چون زندگی بدینگونه است برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی نه کم و نه زیاد، درست به اندازه تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهند که دستکم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد تا که زیاده به خودت غره نشوی و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی نه خیلی غیرضروری تا در لحظات سخت وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگه دارد همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند چون این کارِ سادهای است بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبرانناپذیر میکنند و با کاربردِ درست صبوریات برای دیگران نمونه شوی و امیدوارم اگر جوان هستی خیلی به تعجیل، رسیده نشوی و اگر رسیدهای، به جواننمایی اصرار نورزی و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند امیدوارم سگی را نوازش کنی به پرندهای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی وقتی که آوای سحرگاهیاش را سر میدهد چرا که به این طریق احساس زیبایی خواهی یافت، به رایگان امیدوارم که دانهای هم بر خاک بفِشانی هرچند خُرد بوده باشد و با روییدنش همراه شوی تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی زیرا در عمل به آن نیازمندی و برای اینکه سالی یک بار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی: «این مالِ من است» فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است! و در پایان، اگر مرد باشی آرزومندم زن خوبی داشته باشی و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی که اگر فردا خسته باشید، یا پسفردا شادمان باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید اگر همهی اینها که گفتم فراهم شد دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم..
+
♥ آسمــان ♥
از دل افروز ترين روز جهان، (( هاي !
دو كبوتر در اوج، اين گل سرخ من است !
+
♥ آسمــان ♥
من گمان می کردم دوستی همچون سروی سرسبز چار فصلش همه آراستگی ست من چه می دانستم سبزه می پژمرد از بی آبی سبزه يخ می زند از سردی دی من چه می دانستم دل هر کس دل نيست قلبها ز آهن و سنگ قلبها بی خبر از عاطفه اند " حميد مصدق "
+
♥ آسمــان ♥
خانه ی دوست کجاست؟
در فلق بود که پرسید سوار
اسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
وبه انگشت نشان داد سپیداری و گفت
نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبز از تر است
و در ان عشق به اندازه ی پرهای صداقت ابی است
می روی تا ته ان کوچه که از پشت بلوغ ،سربه در می ارد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی
وترا ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا،جوجه بردارد از لانه ی نور
و از او می پرسی
خانه دوست کجاست ؟
من دلم می خواهد
خانه ای داشتم پر دوست کنج هر ديوارش دوستانم بنشينند آرام گل بگو گل بشنو هر کسی می خواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد يک سبد بوی گل سرخ به ما هديه دهد شرط وارد گشتن شستشوی دل هاست شرط آن داشتن يك دل بي رنگ و رياست بر درش برگ گلي مي كوبم با قلم سبز بهار مي نويسم اي يار خانه دوستي ما اينجاست تا كه سهراب نپرسد ديگر خانه دوست كجاست؟
+
♥ آسمــان ♥
تو به من خندیدی من به تو خندیدم چون نمی دانستم
+
♥ آسمــان ♥
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید یادم اید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت شب و صحرا و گل و سنگ همه دلداده به آواز شباهنگ یادم آید تو به من گفتی : از این عشق حذر کن! لحظه ای چند بر این آب نظر کن آب آیینه عشق گذران است تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا که دلت باد گران است! تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن با تو گفتم حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم روز اول که دل من به تمنای تو پر زد چون کبوتر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم "حذر از عشق؟" ندانم نتوانم اشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت.... اشک در چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه کشیم نگسستم نرمیدم رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم.... " بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم "
+
♥ آسمــان ♥
|